تبليغاتX
فراموشی برایم..... هرگز

فراموشی برایم..... هرگز

هیچ بارانی جای پای تو را از کوچه قلبم نخواهد شست

فاطمه

 

 صبح فاطمه

شبهای پر از گریه و اندکی خواب فاطمه

آغاز خنده ها و آغاز گریه ها فاطمه

شروع و پایانم فاطمه

لحظه ها و وجودم فاطمه

سوزش دردهایم را تویی که آرام میکنی فاطمه

چه کسی با من باشد از تو نگویم از که گویم فاطمه

شهر داستان های عشقی برایم فاطمه

پایان هرچه هست تویی

پایان منی که میمیرم باز هم تویی فاطمه

نامه ای برایت نوشتم از درد غمهایم برایت گفتم فاطمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:21  توسط مسعود  | 

تو یه قطره از خدایی

تو یه قطره از خدایی

که مثل خود خدایی

هر چی دارمو داری

روی شونه هات میذاری

تو یه مرداب عشقی

که بهتر از بهشتی

بهشت کجاست نازی

تو بهتر از سرونازی

تو یه قطره از خدایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:10  توسط مسعود  | 

مرد تنهای شب

من مرد تنهای شبم

من مرد غصه و غمم

یادی نکنید از من

من مرد تنهای شبم

من مرد تنهای شبم

من سینه چاک غمم

گویی که در شبها

مسافری دارم از لحظه ها

مسافری دارم اما او کیست در شبها

من مرد تنهای شبم

کیست مسافر تنهای غمم

لحظه ها گذراست    شبها گذراست    این عمر کی ره گذراست

آری من مرد تنهای شبم

رفیق هر چه غصه و غمم

فراموشی برایم... هرگز آپ شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:30  توسط مسعود  | 

اگه میخوای تنهام بذاری اول بگو دوسم داری تا بدونم دوسم داری و میخوای تنهام بذاری

 

عشق من بدون تو دنیا برام جهنمه

عشق من فرصت ما تو زندگی خیلی کمه

بگو که دوستم داری تا یه غزل جون بگیرم

بگو که دوستم داری اگه نمی خوای بمیرم

بگو که دوستم داری دوستم داری

نکنه یه وقت بری عاشقت رو جا بذاری

بگو که دوستم داری خیلی زیاد

بگو که دلت فقط من رو می خواد

عشق من بدون تو هیچی قشنگی نداره

دل من بدون تو رویای رنگی نداره

عشق من از دل من بگو خبر داری بگو

بگو که عاشقمی تنهام نمی ذاری بگو

                                                        بهم بگو دوسم داری...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:56  توسط مسعود  | 

همیشه تو قلب منی

دلم بدون تو رنج دنیا زیاد کشیده

تو نذار که دنیا بگه چیزی ندیده

تو چشمام یه حرفی داری میخوونی

ستاره ها رو پشت سر گذاشتم

آخر رسیدم به تو

از رفتن خودم میخوونم

برای تو...برای تو

من موندم تنهای تنها بی تو و یه عالمه رویا میدونستم تنهام میذاری میریو میگی دوسم نداری ولی بدون عزیز منی همیشه تو قلب منی

توی قصه ها نوشتن

عاشقا هرگز گم نمیشن

حالا مینویسم از تو

دارم از تو جون میگیرم

اما رفتی تنهام گذاشتی

میدونستم دوسم نداشتی

شاید با من تو بمونی

اما دیگه دیره...دیره

از وقتی که رفتی این دلم گرفته همش خرابته

آره یه روزی نمیاد که دل خوش باشه این دل

من نمیخواستم که بدونی عاشقیم چه حدی داره

خیلی دیر بود که رفتی اما این دل شکسته

وقتی از نگاه تو من دوباره جون میگیرم

دل بستگیام زنده میشن

چشم انتظارت میمونم آره خدا کنه بیای

ولی سخت دوری تو

الان تنهای تنهام بی تو و خاطره هام تو غمهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:44  توسط مسعود  | 

دیدی رفتی

دیدی دنیا همینه میگفتی باور ندارم

گفتی تا آخر دنیا محال تنهات بزارم

یه دلم مونده و یک درد برام مونده یادگاری

آخه تو قول دادی هرگز که منو تنها نذاری

ای عزیز من نازنینم بی خبر گذاشتی رفتی گفتی تا ابد باهات میمونم در گوش من میگفتی همیشه بهت میگفتم که بدون تو میمیرم گفتی تا آخر دنیا دستاتو تو دست میگیرم حالا کو دستهای گرمت دیگه نیست عطر وجودت از تموم مشت خاکیم که شکسته تارو پودت

خاطره ها زنده میشن وقتی که بارون میباره

زیر بارون میشینم شاید برگردی پیشم دوباره

چشماتو باز کنو ببین که روزگار بهت وفا نداشت

بین این همه دعا واسط فقط مرگ گذاشت

دیدی رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط مسعود  | 

عشق پایان پذیر

Click to view full size image

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟

 

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه

 

 را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که

 

نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

 

 استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ!

 

هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد

 

 پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .

 

 استاد گفت: عشق يعنی همين!

 

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

 

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت

 

 استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

 

 به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

 

ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط مسعود  | 

یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد


نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد


خطی ننویسم که آزار دهد کسی را


یادم باشد که روز و روزگار خوش است


وتنها دل ما، دل نیست


یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر، و جواب


دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم


یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم


و برای سیاهی ها نور بپاشم


یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم


و از آسمان درسِ پـاک زیستن


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...


یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند


یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار


اشتباهات گذشتگان


یادم باشد زندگی را دوست دارم


یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی


قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم


یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

 
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم


یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود


یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم


یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم


یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت


یادم باشد، پاکی کودکیم را از دست ندهم


یادم باشد زمان، بهترین استاد است


یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

 
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود


یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود


یادم باشد قلب کسی را نشکنم


یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد


یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم


یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد


یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست


یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند


یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات



بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 19:44  توسط مسعود  | 

آیا عشق من زنده است؟!

دوست من یاد و خاطره من

عشق من سروناز خانه ام

جز تو کسی نخواهم

از دل خود ندانم

سخت است دوریت باورش ندارم رفتنت

ای همه کسم ای وجود من

یاد و خاطرت در ذهنم جاوید است

نمیتوان حس کرد رفتن بی مهر تورا

آیم به دیدارت خدا کند بیایی

ره راه دورم مکن

چون برایم سخت است باور دل کندن از تو

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:52  توسط مسعود  | 

تنهایی

الان حدود ده سال رفتی یه بارم پیشم برنگشتی

بوی عطری که برات خریدم حتی اونم برداشتی رفتی

یاد اون خاطره ها میافتم که تو باهام میخندیدی

یادش بخیر چه خوب بود اون خاطره ها فراموش نشدنی بود

مگه نگفتی دل من پیشت همیشه بمونه

پس چیشد؟ چرا ازم گرفتی رفتیو تنهام گذاشتی

شنیدم عاشق کسی شدی خیلی آسون باهاش دوست شدی

ولی بدون دوست دارم بیشتر از اونی که فکرشو کنی

نمیتونم ببینم دلتو با دلم رها میکنی

خیلی زود شدم واسط غریبه بیچاره دل من شد واسط آواره...!!

اگه رفتی تنهام گذاشتی

اگه رفتی من تو غصه و غم جا گذاشتی...

فکر نکن دستهای سردم تورو تنها جا گذاشتن

نه تورو تنها جا نذاشتن...............

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:9  توسط مسعود  |